مخالفت امام
روز پنجم دیدیم که نیرویی نیامد و روند اعزام متوقف شد. با ایران تماس گرفتیم، گفتند: امام مخالفت کرده اند و دستور داده اند که نیرو به سوریه اعزام نشود.
ادامه مطلبروز پنجم دیدیم که نیرویی نیامد و روند اعزام متوقف شد. با ایران تماس گرفتیم، گفتند: امام مخالفت کرده اند و دستور داده اند که نیرو به سوریه اعزام نشود.
ادامه مطلبگفتم: من این جوان را سراغ شما می فرستم، ببین می توانی دویست هزار تومان به او رشوه بدهی، مطمئنم که ایشان قبل از معامله این پول را نمی گیرد.
ادامه مطلبمرد با خوردن سیانور خودکشی میکند، اما آن زن پس از دستگیری، همکاری کرده و اقرار میکند که از رابطین جنگل است و نیز قرار ملاقاتی را لو میدهد.
ادامه مطلبمن، آقای مهندس غرضی، صباغیان، رفیقدوست و چند نفر دیگر یک نیروی انقلابی به عنوان سپاه تشکیل دادیم و بنده اولین فرمانده سپاه منصوب شدم.
ادامه مطلباو را ترور کردند. نتوانستم به تشییع جنازهاش بروم، ولی اهالی مهاباد یک مجلس ترحیم برای برادرم ترتیب دادند. قبلاً گفتم کُردها خیلی مهربان هستند.
ادامه مطلببه محل انفجار مینهای عراقی که منجر به شهادت هفتاد پاسدار شده بود، رفتم این منطقه از اوایل جنگی تا کنون در اشغال عراقیها بود و صدام برای آنجا فرماندار تعیین کرده بود.
ادامه مطلبتویوتاها را در جبههها توزیع کردیم، به همه درد خورد و شد وسیله سازمانی ما. روی آن مینی کاتیوشا، خمپاره ۶۰ و ... گذاشتند.
ادامه مطلبآن نوجوان را در قطعه شهدا دفن کردند. پس از بررسیهای انجام شده مشخص شد که این نوجوان با شلیک تیر منافقین شهید شده است.
ادامه مطلبمیگفت: من هنوز هم همان بچه یتیم کفاشی هستم که گوشه پیادهروهای شهر همدان، کفش مردم را برق میانداخت، من هنوز هم محمود واکسی هستم.
ادامه مطلباسلحه از زیر مانتو را بیرون میکشد و از پنجره اتاق دربانی، برادر چ را که توی حیاط سپاه ایستاده بود، هدف سه گلوله خودش قرار میدهد.
ادامه مطلبرجایی با لحن تندی خطاب آقای غفوری فرد گفت: من الان کلی راجع به قشر مستضعف و تهیدست جامعه حرف زدم، چطور پای این سفره بشینم؟!
ادامه مطلبتا قبل از آن روز، بچه های سپاه به احمد بیان به چشم مطرب نگاه می کردند، ولی از آن روز به بعد، نگاه بچه های سپاه به او عوض شد.
ادامه مطلبآن نوجوان را در قطعه شهدا دفن کردند و جزء شهدا قرار گرفت. البته پس از بررسیهایی مشخص شد که این نوجوان با شلیک تیر منافقین شهید شده است.
ادامه مطلبهنوز به نیمه آیه هم نرسید که آقای ظهیرنژاد بدون هیچ اجازهای بلافاصله گفت: حضرت امام میگوید چه مقدار هواپیما داری، شما قرآن میخوانی!
ادامه مطلبيك گروه كمال آبادی در تاريكی شب، از روی ترس كاظم ثامنی از فرماندهان سپاه را به خيال اينكه ضدانقلاب است به رگبار بست و به شهادت رساند.
ادامه مطلبراننده اتومبیل برای فرار از صحنه تصمیم داشت وارد آخرین خیابان واقع در سمت راست، در اتوبان مدرس شود. اما اصابت گلوله به قلب وی باعث شهادتش شد.
ادامه مطلبآن زمان در حفاظت اطلاعات سپاه عدهای طرفدار مجاهدین انقلاب، عده ای شاخه آیتالله راستی کاشانی، یک عده بچههای فجر اسلام و یک عده هم مستقل بودند.
ادامه مطلبکیانوری به من گفت: یک مأموریت برای تو دارم. گفت: یکی از افراد ساواکی متعلق به جریان ضدانقلاب هست که اینها میخواهند در نماز جمعه بمبگذاری کنند.
ادامه مطلببعد از ورود مجدد ما آقای لاهوتی برنامه آقای موسوی خوئینیها را برای تسخیر سفارت داد و از ما خواست که با آنها همکاری کنیم.
ادامه مطلبتقاضای گرومیکو این بود که حکومت کمونیستی افغانستان را به رسمیت بشناسیم. امام فرموده بودند: در کاری که به نفع مردم افغانستان نباشد، وارد نشوید.
ادامه مطلببرای آقا گزارش آمده بود که در گرگان و علی آباد و مینودشت، فرمانده سپاهی است که بسیار خشن عمل کرده، افراد را دستگیر می کند و شلاق می زند.
ادامه مطلبیوسف را در همان محلی كه چند نفر از دموكراتها كشته شده بودند، به شهادت رساندند. سينهاش را شكافته و خنجر داغ بر بدنش گذاشته بودند.
ادامه مطلبامام فرمودند بگویید حاج محسـن بیاید. رفتم، امام پرسیدند: شما چرا از افرادی که می خواهند به سپاه بیایند می پرسید از کی تقلید می کنید؟ به شما چه مربوط است.
ادامه مطلبهادی غفاری جلو قرار گرفت. این سفیر هم بغل دست من ایستاد. از حرکاتش کاملا مشخص بود که در همه عمرش دو رکعت نماز نخوانده است.
ادامه مطلبجنگ مسلحانهای که در تهران شکل گرفت، در پاریس و تل آویو طراحی شده بود. با پاریس طراحی کرده بودند که در همان هفتهها در تهران اتفاق بیفتد.
ادامه مطلبدر عملیات خیبر فقط جزایر مجنون مانده بود. امام فرمان داد که جزایر را حفظ کنید. من فرمان امام را به احمد کاظمی، همت و مهدی باکری گفتم.
ادامه مطلبیاسر عرفات با همراهی ۵۹ نفر به ایران آمد و با رهبر انقلاب در مدرسه علوی دیدار کرد. بعد از دیدار با امام، در نخست وزیری با آقای مهندس بازرگان دیدار کردند.
ادامه مطلبسه نفر از حزباللهیها دو نفر از آنها را گرفته بودند. پرسیدم: چگونه دستگیرشان کردید؟ گفتند: اینقدر تیر زدند و ما سنگ زدیم تا تیرشان تمام شد و گرفتیم.
ادامه مطلبمثله اش کرده و کاغذی روی سینه اش گذاشته بودند: این سزای کسی است که از انقلاب و رژیم خمینی دفاع کند. سزای کسی که عکس خمینی در خانه اش دارد.
ادامه مطلببه امام گفتم: باغی هست که مربوط به بهایی ها بوده و مصادره شده و الان دست بنیاد است. شما این باغ را مرحمت کنید تا برای سپاهی ها خانه بسازیم.
ادامه مطلب