فحش به مهمان
رادیو در برنامهای که تهیه کرده بود به ضیاالحق گفته بود ضیاالباطل. وقتی خدمت امام رسیدیم ایشان گفتند: مهمان دعوت میکنید که به آنها فحش دهید؟!
ادامه مطلبرادیو در برنامهای که تهیه کرده بود به ضیاالحق گفته بود ضیاالباطل. وقتی خدمت امام رسیدیم ایشان گفتند: مهمان دعوت میکنید که به آنها فحش دهید؟!
ادامه مطلببه امام گفتم: ما نمیتوانیم نزد شما بیاییم و سئوالاتمان را بپرسیم. در داخل ایران به چه کسی مراجعه کنیم؟ امام گفتند: آقای مطهری.
ادامه مطلبناگهان یکی از بچهها مرا صدا زد و گفت: اینجا یک دست افتاده است که میگویند برای حاج قاسم است. مرا آنجا برد، دنیایم خراب شد.
ادامه مطلببا رسیدن به حرم، دیگر کسی جلودار بچه ها نبود. در حرم حضرت ابوالفضل، یک فریاد، شاخه سبز درخت قلب ها بود: ابوالفضل علمدار، خمینی را نگهدار!
ادامه مطلبدر آن دوران در نجف، آیت الله العظمی خویی در مسجد الخضراء نماز می خواندند. من خودم در این مسجد حضور داشتم که بعد از نماز، یک نفر با صدای بلند اعلام کرد که انقلاب اسلامی به رهبری امام خمینی پیروز شد و همه تکبیر گفتند.
ادامه مطلبیک بمب زمانی الکتریکی در ترمینال آزادی تهران در قسمت تعاونی هفت منفجر شد. این بمب دست ساز در یک ساک جاسازی شده و ۱۵ پوند وزن داشت.
ادامه مطلبمن با عصبانیت بر سر شیخ عزالدین فریاد زدم و گفتم: تو منافع خلق کردستان را در نظر نمی گیری و باید یک روز پاسخ این رفتار ناپخته خود را به ملتمان بدهی.
ادامه مطلبدکتر چمران در حالی که از شنیدن حرف های ما به شدت بغض کرده بود از هلی کوپتر پائین آمد و گفت: من با شما می مانم.
ادامه مطلبدر رسیدگی به پروندهها ما شرح جرم و اظهارات دستگیرشدگان را به آقای اراکی میدادیم. البته در خلال این کار درباره دستگیرشدگان پیشنهادات و نظرات خودمان را نیز به آقای اراکی میدادیم.
ادامه مطلبدکتر صادقی از آیتالله خوئی خواست که از امام خبری بگیرد. طلبهها با شنیدن سخنان دکتر صادقی به گریه افتادند و آیتالله خوئی نیز تحت تأثیر قضای حاکم متأثر شد.
ادامه مطلبآنها از نظر سیاسی، کم اطلاع بودند و لذا جای تعجب نیست اگر بدانیم فرمانده خلبان مهدیون پس از آن که به وسیله دادگاه تبرئه شد، چند ماه پس از من آزاد گردید.
ادامه مطلبگفتند: پیرمردی آمده در خط و از خاکریز بالا می رود و در کنار کارون وضو می گیرد، بدون سینه خیز و آرام باز می گردد. ایشان را ملاقات کردیم. دیدیم درست است.
ادامه مطلبمیزان اعتماد مردم نسبت به امام خمینی، به حدی بود که خانواده ها خودشان فرزندانشان را به کمیته ها و پاسداران مستقر در شهرها و روستاها لو می دادند.
ادامه مطلبروز پنجم دیدیم که نیرویی نیامد و روند اعزام متوقف شد. با ایران تماس گرفتیم، گفتند: امام مخالفت کرده اند و دستور داده اند که نیرو به سوریه اعزام نشود.
ادامه مطلببمبی که در یک ژیان جاسازی شده بود، در ضلع جنوبی حرم حضرت معصومه (ع) منفجر شد که ۱۱ نفر شهید و نزدیک به 100 نفر مجروح شدند.
ادامه مطلببه محل انفجار مینهای عراقی که منجر به شهادت هفتاد پاسدار شده بود، رفتم این منطقه از اوایل جنگی تا کنون در اشغال عراقیها بود و صدام برای آنجا فرماندار تعیین کرده بود.
ادامه مطلباحمد آقا گفت: بیت امام هم تحت فشار است. البته خود امام هم بسیار در ادامه جنگ جدی هستند. فضای عمومی خیلی تند است.
ادامه مطلبلاریجانی گفت: ببینید، شتر خوابیده، از خر بلندتر است! ما آنقدر عصبانی شدیم که جلسه را به اعتراض ترک کردیم. بعد نشستیم کمی شوخی کردیم.
ادامه مطلبهمان زمان که شوروی افغانستان را اشغال کرده بود خیلی دنبال این بودند که ما حضور نیروهای شوروی در افغانستان را محکوم نکنیم تا در قبالش امکانات بدهند.
ادامه مطلبتقاضای گرومیکو این بود که حکومت کمونیستی افغانستان را به رسمیت بشناسیم. امام فرموده بودند: در کاری که به نفع مردم افغانستان نباشد، وارد نشوید.
ادامه مطلبدوستان خواستار هجرت من به عراق شدند. علی الخصوص آقای هاشمی از زندان پیغام دادند که به فلانی بگویید به هر قیمتی که هست از ایران فرار کند.
ادامه مطلبمنظره این فاجعه بسیار تأثرانگیز و رقت آور بود. بر اساس گزارش ستاد نماز جمعه تهران قطعات بدن شهدا روی درختان اطراف محوطه پخش شده بود.
ادامه مطلبگفتم: واجب است که از مبارزین اسلامی حمایت بکنم و حاضرم جزء آنها باشم و اگر این رابطه تشکیلاتی باشد، باید بشناسم که با چه گروهی هستم.
ادامه مطلبآن روز که آل احمد به محضر امام میرسد، کتاب «غربزدگی» نیز در محضر ایشان بوده است. آل احمد میپرسد: این پرت و پلاها را میخوانید؟
ادامه مطلب