در یکی از شهرهای آذربایجان یک روحانی مرتکب اشتباهی شده و در حق شخصی ظلم کرده بود که در پی شکایت آن شخص او را گرفته و زندانی کرده بودند. با اینکه سابقه انقلابی هم داشت، ولی چون متهم بود، دستگیر و به یکی از زندانهای تهران منتقل شد. اوایل انقلاب هنوز زندانها سر و سامان درستی نداشت و این آقا شاید بیست روز بلاتکلیف در زندان مانده بود و گویا فراموش شده بود که همچون زندانیای وجود دارد تا اینکه برادرانش اقدام و اصرار کردند که تکلیف وی هر چه زودتر روشن بشود. از آنجایی که محل جرم آذربایجان بود، پرونده به تبریز منتقل شد.
مرحوم آیه الله مشکینی و مرحوم آقا سید ابوالفضل موسوی تبریزی رسیدگی به این پرونده را از بنده خواستند. آن وقت دادستان کل انقلاب در تبریز آقای آسید حسین موسوی تبریزی بود. به سوی تبریز حرکت کرده و مستقیم وارد دفتر ایشان شدم.
گفتم: برای رسیدگی به پرونده فلانی آمدهام. به ایشان گفتم: چرا خود شما به این پرونده رسیدگی نمیکنید؟
گفت: چون خودی و آشناست، نخواستم دخالت کنم.
محل بازداشت آن آقا جنب ساختمان دادستانی بود. آقای موسوی مرا به بازداشتگاه او راهنمایی کرد. آقای محترمی بود، ولی مرتکب اشتباهی شده بود. دو سه روزی با او هم غذا و هم صحبت شدم. بعضی اطلاعات لازم را گرفتم. بعد شاکی را که در حق وی ظلم شده بود خواستم، با او نیز صحبت کردم و حرفهایش را شنیدم. با حضور اطرافیان و هواداران شاکی دادگاه را تشکیل دادم. در نهایت رضایت شاکی و اطرافیانش را جلب و بدین ترتیب این پرونده را مختومه کردم.












