وقتی بنی صدر فرار کرد و رفت، قرار شـد تغییراتی در سپاه انجام بشود. سید احمد آقا از طرف حضرت امام به من پیغام دادند که در شـورای فرماندهی، برادرهای سپاه فرمانده ای انتخاب و به ایشان معرفی کنند.
من قبل از اینکه این موضوع را به شـورای فرماندهی سپاه بگویم و روی آن در شـورا بحث بشود، مرحوم شهید محمد بروجردی را مناسب این سـمت می دیدم. البته سـه نفر مورد نظر من بودند؛ به ترتیب محمد بروجردی، شهید کلاهدوز و برادر محسن. محمد بروجردی کردستان بود. تلفنی تماس گرفتم و سربسته به او گفتم: کار مهمی است. می توانی بیایی تهران؟
خندید و گفت: موضوع فرماندهی سپاه است؟
گفتم: از کجا می دانی؟
گفت: اگر موضوع دیگری بود، به من زنگ نمی زدی.
گفتم: بیا تهران.
گفت: نمی آیم.
به سرعت خودم را به سنندج رساندم. حدود ده شب بروجردی را پیدا کردم. تا نزدیک دو و نیم بامداد با او صحبت کردم، که اگر موافقت کند، حتماً در شورا رأی می آورد؛ اما هرچه اصرار کردم، قبول نکرد. گفتم دو سه ساعتی بخوابم و بعد از نماز صبح به تهران برگردم. تـازه خوابم برده بـود که با صدای هق هق محمد بیدار شـدم؛ ولی تظاهر به بیداری نکردم.
شنیدم که می گفت: خدایا! چگونه شکرت را بکنم، که دنیا را در دل من قرار ندادی؛ هر چند این پیشنهاد دنیا نبود.
نشستم و گفتم: این خدمت است و دنیایی در کار نیست.
گفت: حاج محسن! اینجا بیشتر می توانم خدمت کنم.
گفتم: اگر خوابت نمی آید، بنشین با هم حرف بزنیم.
گفت: حالا که مطمئن شدی این پیشنهاد را قبول نمی کنم، بعد از من نظرت روی چه کسی است؟
گفتم: ما دو نفر داریم و من طرفدار هر دو هستم. اگر تو کمکم کنی، روی یک نفرشان محکم تر جلو می روم، یکی برادر کلاهدوز و دیگری برادر محسن رضایی.
گفت: خوب کسانی به فکرت رسیده است. هر دو خوب اند.
البته نظر محمد، اول برادر محسن و بعد کلاهدوز بود. گفت: با برادر کلاهدوز تازه همکار شدیم؛ اما با برادر محسن هم مثل من از قبل آشنا هستیم.
به تهران بر گشتم. باغی در شیان در دست تدرکات بود. به اتفاق آقای محلاتی و اعضای شورا به آن باغ رفتیم، محسن در جبهه بود. او آن موقع مسئول اطلاعات سپاه و قائم مقامش رضا سیف الهی بود. ما از بعد از ظهر تا نزدیکی های غروب در باره کلاهدوز و یا برادر محسن بحث کردیم. آقای محلاتی با انتخاب برادر محسن مخالفت کرد.
رأی گیری کردیم. رضا سیف اللهی به جای محسن با حق رای شرکت کرده بود. کلاهدوز خودش به خودش رأی نداد و از هفت رأی، شش رأی آورد. برای برادر محسن رأی گرفتیم. سه رأی آورد، من و کلاهدوز و رضا سیف اللهی رأی داده بودیم. قرار شد فردا صبح بروم خدمت مرحوم حاج احمد آقا و بگویم شورای فرماندهی سپاه آقای کلاهدوز را انتخاب کرده است.
صبح، هنوز هوا روشن نشده بود. زنگ خانه را زدند. در را که باز کردم، دیدم کلاهدوز عبایی به دوش انداخته و قرآنی هم زیر عبا در دست دارد.
گفت: حاج محسن! تو را به این قرآن، مرا فرمانده سپاه نکن.
بحث مفصلی کردیم و من متقاعد شدم که از کلاهدوز صرف نظر کنم. ساعت هشت صبح به مرحوم حاج سید احمد آقا زنگ زدم و داستان بروجردی را تعریف کردم. بعد گفتم که در شیان کلاهدوز رأی آورد و به این دلایل نپذیرفت.
مرحوم حاج احمد آقا گفت: حق با کلاهدوز است. من هم با محسن موافقم، تو تلاش کن یک رای دیگر پیدا کنی و امروز تمامش کنید.
فکر می کنم با فروتن، که مسئول روابط عمومی بود، صحبت کردم و رأی موافق او را برای حاج محسن گرفتم. بعد با احمد آقا تماس گرفتم و خبر را به ایشـان دادم. ایشان هم بعد از اینکه خدمت امام رفتند، خواستند که ما متنی بنویسیم و برای امام ببریم. من و رضا سیف اللهی در اداره اطلاعات سپاه نشستیم و متنی را نوشتیم. من آن را برداشتم و به جماران بردم.
احمد آقا آمد و گفت: امام مشغول نوشتن است. بلند شوید و بروید، و اخبار ساعت دو امروز را گوش کنید.
اتفاقا همان روز جلسه شورای فرماندهی داشتیم. در حکم امام شـاید یک سـوم از متن ما استفاده شده بود؛ ولی ادبیات خودشـان بود. البته قبل از آنکه حکم پخش بشود، احمد آقا با برادر محسـن در جنوب تماس گرفته و به او اعلام کرده بود که امام می خواهد او را فرمانده سپاه بکنـد، آیا قبول می کند؟ که ایشـان هم می پذیرد. برادر محسـن ابتدا فکر می کرد این انتصاب بدون سابقه قبلی است؛ ولی بعد متوجه شـد که پیشنهاد شورای فرماندهی سپاه بود.
[wpdiscuz-feedback id=”n7sf34amgm” question=”مرحوم حاج احمد آقا گفت: حق با کلاهدوز است. من هم با محسن موافقم، تو تلاش کن یک رای دیگر پیدا کنی و امروز تمامش کنید.” opened=”0″][/wpdiscuz-feedback]
بازدیدها: ۱











