من در شب شعر حسینیهی ارشاد برنامه داشتم که از بد حادثه، بنیصدر سخنران آن بود. پس از آن شب شعر که مهمان آقای سبزواری بودم، شخصی از طرف بنیصدر به خانهی آقای سبزواری آمد و گفت که آقای بنیصدر گفته است این جوان – که بنده بودم – را بفرستید بیاید روزنامهی ما؛ انقلاب اسلامی. پیامد همین قضیه آقای سبزواری من را برداشت و برد آنجا، اما بیحجابی جماعت را که دید، تاب نیاورد و برگشتیم. سوار پژوی آقای سبزواری شدیم و ایشان هم خیلی ناراحت، سرازیر شدیم به سمت میدان توپخانه و ما را برد به روزنامهی جمهوری اسلامی و تحویل داد و آنجا مشغول به کار شدیم.
یک روز آقای خامنهای – صاحب امتیاز روزنامه – وارد شدند. من از سر جایم تکان نخوردم، یعنی مثلاً دارم مینویسیم. خودم را مشغول نشان دادم. جماعت همه رفتند به سمتی که ایشان بود و پس از اندکی صحبت، آقای خامنهای گفتند که: آقایان بروند سر کارشان، میخواهم از نزدیک ببینم که کی چه کار میکند.
جماعت گروه ادبی – فرهنگی هم نشستند؛ یعنی جناب سید مهدی شجاعی، قاسم علی فراست، سید حبیب الله لزگی، آقای شجاعیان و اکبر خلیلی.
به هر حال جماعت همه نشستند و آقا یکی یکی از بخشهای مختلف بازدید کردند تا اینکه نوبت به بخش ما رسید. من مثلاً سر پایین مینوشتم، اما آقایان بلند میشدند و خودشان را معرفی میکردند. آخرین نفر پس از معرفی خودش، من را نیز معرفی کرد. این اولین برخورد ما با آقا بود. دیدم آقا آمدند جلو و سلام کردند. آمدم بلند شوم که دستشان را رو شانهی بنده گذاشتند و گفتند: راحت باشید و بنشینید. بعد گفتند که: اجازه است ما شما را ببوسیم؟
در حالی که خیلی از آقایان ناراحت بودند که چرا فلانی بلند نشده است. بعد از این، آقا هر وقت که میآمدند روزنامه، یک سری به حضرات تکان میدادند و یکسره میآمدند پیش ما…
یک بار یاسر عرفات آمده بود ایران و من به همین مناسبت شعری نیمایی سرودم. آقا که به روزنامه آمده بودند، خطاب به من گفتند: که شعری گفتهاید؟
من همین شعر را خواندم. یکی دو جا را اشکال وزنی گرفتند که قبول نمیکردم. البته بعدها که عروضم بهتر شد، فهمیدم اشتباه میکردم. در عین حال دربارهی محتوای شعر گفتند: خود ایشان لیاقت شعر گفتن ندارد.











