با برادران مسیحی خود در ارومیه و حومه تا به حال مشکل نداشتیم. رابطمه مان همیشه صمیمی و حسنه بوده است. در نزدیکی روستای بزرگ آباد، چند روستای مسیحی نشین وجود دارد. قبل از انقلاب که بنده در آنجا اقامۀ نماز جمعه می کردم و بعد از نماز با روستاییان به طور جمعی گاهی به لایروبی قنات و رودخانه های منطقه می پرداختیم، آنها نیز در این امر با ما هماهنگی داشتند و کمک می کردند.
به یاد دارم که زمانی قسمتی از رودخانۀ باراندوز چایی را لایروبی می کردیم. تابستان بود و هوا هم خیلی گرم شده بود یک قسمت باتلاق بود و بلدوزر ما در آنجا به گِل فرو رفت. وقتی برادران مسیحی از موضوع باخبر شدند، هر وسیله ای داشتند به کار گرفتند، درختان بید و قلمۀ خودشان را می بریدند و می آوردند زیر چرخ های بلدوزر می انداختند. مادامی که بولدوزر بیرون نیامد، از کمک دست بردار نبودند.
من همیشه از اینها صفا، صمیمیت، انسانیت دیده ام و از این سری کارهایشان لذت برده ام. هیچ وقت احساسم این نیست که اینها در ارومیه اقلیت هستند، همواره با آنها مثل سایر مسلمانان شیعه و سنی برخورد کرده ام. در مناسبت های دینی و مذهبی و در مصیبت ها و جشن ها در کنار هم هستیم. آنها به مجالس و محافل ما می آیند و ما نیز در مراسم دینی آنها شرکت می کنیم و به منازلشان می رویم.
دوران انقلاب و پس از پیروزی، آنها هم در کنار سایر اقشار مردم ارومیه کم و بیش در صحنه حضور داشتند. یکی از جوانان پرشور مسیحی جزو اولین شهدای انقلاب در ارومیه است و در غائلۀ کردستان و جنگ تحمیلی شهدایی تقدیم انقلاب کردند. البته شاید حضور داوطلبانۀ آن چنانی در جنگ نداشته باشند، اما هرگز از دادن جوانان خود به عنوان سرباز وظیفه کوتاهی نمی کردند.
گاهی بعضی از شیعیان را می بینم وقتی فرزند سربازشان مثلاً در شهر مهاباد افتاده است، تلاش و تکاپو می کنند و دست و پا می زنند و بالاخره به یک وسیله ای او را به شهر خود و به شهر نزدیک انتقال می دهند، ولی خدا وکیلی من در میان برادران مسیحی همچون موردی سراغ ندارم. با این که در دین اینها حجاب نیست، ولی من خواهران و مادران مسیحی را می بینم که به خاطر احترام به نظام جمهوری اسلامی و مسلمانان حجاب را در محافل عمومی و در سطح شهر رعایت می کنند و این در حالی است که متأسفانه بعضی از خواهران شیعه و مسلمان ما در این امر کوتاهی می کنند و بی مبالاتی می کنند و انصافاً مایه شرمندگی می شوند.
تا به حال چندین مورد از من دعوت کردند و من در مراسم ختم شهدای آنان و یا در مناسبت های دیگر به مجالس شان رفتم و برایشان صحبت کردم. یادم هست یک بار به مناسبت تولد حضرت مسیح (ع)، آنها مرا به جشن دعوت کردند، قرآن و انجیل یوحنا برده بودم و از هر دو برایشان آیات و مطالبی انتخاب و مطرح نمودم. آیۀ مبارک «انی عبدالله اَتانی الکتاب و جعلنی نبیا» از سورۀ مریم آیه ۳۰ را برایشان معنا کردم و توضیح دادم. در این آیه مسیح (ع) خودش را بندۀ خدا معرفی می کند و می گوید: من بنده خدا هستم و آزاد نیستم تا هر چه خواستم انجام بدهم و بعضی آیات دیگر از قرآن را پیرامون حضرت عیسی (ع) و حضرت مریم (ع) برای حاضران تلاوت و معنا کردم.
گاهی از جوانان مسیحی پیش من می آیند و درخواست می کنند که مسلمان بشوند. من خودم شخصاً این را دوست ندارم، خیلی دیر می پذیرم. با آنها چند روز صحبت می کنم تا کاملاً آگاهانه به این کار اقدام کنند. چند وقت پیش یک دختر مسیحی می خواست با یک جوان مسلمان ازدواج کند. آنها آمدند این جا تا او مسلمان شود. من شماره تلفن پدرش را گرفتم و تلفنی با پدر دختر صحبت کردم. پدر و مادر و برادرش را دعوت کردم آمدند اینجا و همه رفتند به اتاق دیگر و با هم صحبت کردند تا دختر را قانع و منصرف کنند، ولی نتوانستند و در نهایت، آن دختر مسلمان شد و به عقد آن جوان مسلمان درآمد. یکی از کلیساهای مهم برادران مسیحی در ارومیه، کلیسای ننه مریم است که در خیابان خیام جنوبی واقع است.
بازدیدها: ۱۴











