آخرین مطالب

کارنامه

نصب اپلیکیشن کارنامه

تقویم تاریخ دستاوردهای انقلاب اسلامی

غش کرد.

0
SHARES
3
VIEWS

در آن روزها که جنگ به مرحله ی دشواری رسیده بود و شهرهای ایران توسط موشک دوربرد و جنگنده های صدامی به طور مستمر بمباران می شد، شهر ارومیه نیز زیر بمباران موشکی و هواپیمایی دشمن قرار داشت به طوری که اغـلب مـردم، ناچار منازل خود را ترک کرده و خانواده هایشان را به اطراف باغ ها و روستاها برده بودند.

یک روز گفتند: در سطح شهر چند مورد سرقت انجام گرفته است و اثاثیه ی مردم را از خانه هایشان برده اند. همان روز در پیام تلویزیونی به مردم ارومیه گفتم: از این ساعت به بعد، هر فردی را که دیدید از دیوار خانه ی مردم بالا می رود، همان جا یک گلوله به مغزش خالی کنید تا نقش بر زمین شود و جنازه اش هم باید چند روز در آن جا بماند تا عبرت برای دیگران شود و اگر اسلحه نداشتید، دستگیر کنید و بیاوریدش پیش من خودم می دانم با او چه کار کنم.

همین پیام ساده، به حول و قوه ی الهی به قدری کارساز شد که در طول این بمباران، مردم منازل و اثاثیه های خود را در کوچه، بازار و خیابان ول می کردند و می رفتند و حتی یک مورد هم سرقت دیده نشد. جالب اینکه روزی در یکی از خیابان های ارومیه بودم، معمولاً ایام بمباران و موشک باران در شهر حضور داشتم و گشت می زدم. ناگهان وضعیت قرمز شد. از ماشین پیاده شدم و در جایی پناه گرفتم. پاسبانی آمد و گفت: حاج آقا، در این نزدیکی پناهگاه داریم، برویم آنجا.

گفتم: این جا خوب است. الآن وضعیت عادی می شود.

دست بردار نبود با اصرار او به پناهگاه رفتیم. در زیرزمین بود و چند پله می خورد. از پله ها پایین رفتم، وقتی داخل پناهگاه شدم، دیدم تعدادی از مردم قبل از ما آمدند و در آنجا جمع شدند. یکی از آنها تا چشمش به من خورد، از ترس غش کرد و به زمین افتاد. الله اکبر! من دیگه بمباران را فراموش کردم. رفتم جلو، سرش را به زانو گرفتم، او را مشت و مال دادم. یک لیوان آب آوردند، خورد. خیلی نگران از این شدم که مگر چه کاری از من سر زده که این جور ترسناک شده ام و مردم مثل لولو از من می ترسند؟ مرتب در ذهن، خودم را سرزنش می کردم. چون ارتباط من با توده ی مردم بسیار خوب بود. آنها به من لطف و محبت داشتند و من هم به آنها ارادتمند بودم.

بالاخره پس از لحظاتی، او به هوش آمد، دید سرش بالای زانوی من است و دستم را به سرش می کشم. قدری آرامش پیدا کرد و سر حال آمد و معلوم شد که این آقا، قبل از پیام من یک مورد سرقت کرده بود و وقتی در این جا مرا دید، خیال کرده بود که من آمده ام او را دستگیر و اعدام کنم و از ترس بی هوش می شود. بلافاصله سجده ی شکر به جا آوردم و گفتم: خدایا! هزاران هزار شکر، کاری کردی که همیشه آدم های فاسد، اشرار، اوباش و خلافکار از من بترسند و انسان های خوب، مؤمن و فداکار با من صمیمی و مهربان باشند و این نعمت و سرمایه ی بزرگی برای من حقیر است و ضعیف تر از آنم که شکر آن را به جا آورم.

[wpdiscuz-feedback id=”a184jalp84″ question=”وقتی داخل پناهگاه شدم، دیدم افرادی آنجا جمع شدند. یکی از آنها تا چشمش به من خورد، از ترس غش کرد و به زمین افتاد. من دیگه بمباران را فراموش کردم.” opened=”0″][/wpdiscuz-feedback]

منبع: خاطرات حجت‌الاسلام حسنی امام جمعه ارومیه، تدوین: عبدالرحیم اباذری، ناشر: مرکز اسناد انقلاب اسلامی، چاپ اول: ۱۳۸۴، ص ۲۶۴ – ۲۶۵

https://rahavardha.ir/?p=3447

نصب اپلیکیشن کارنامه

(تقویم تاریخ دستاوردهای انقلاب اسلامی​)

مطالب مرتبط

مرتبط نوشته ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *