آخرین مطالب

کارنامه

نصب اپلیکیشن کارنامه

تقویم تاریخ دستاوردهای انقلاب اسلامی

ما در دو جبهه می جنگیدیم.

0
SHARES
2
VIEWS

در اواخر خرداد سال ۱۳۵۹ و به فاصله کوتاهی بعد از آزادسازی مریوان توسط صیّاد و متوسلیان بود که ما به ملاقات احمد رفتیم. البته قبل از عزیمت ما به مریوان، آقای بروجردی از طریق بیسیم بُرد بلند سپاه سنندج، خبر آمدن ما به مریوان را به او اطلاع داده بود… جمع ما عبارت بودند از: بنده، محمود نیکومنظر، مهدی فریدی، سعید شالی، صمد یونسی و محمدرضا فراهانی. سوار بر یک وانت سیمرغ راهی مریوان شدیم.

بچه ها در عقب وانت تعدادی پتو پهن کرده بودند و به قول معروف هیاتی رفتیم. حوالی ساعت ۹ صبح بود که از سنندج به قصد مریوان خارج شدیم… اولین باری بود که به آن شهر سفر می کردم. حوالی ظهر بود که رسیدیم به مریوان. حالا در همین جا بایستی به ذهنیت نادرستی که بعد از شنیدن اوصاف احمد متوسلیان، درباره او بر ما حاکم شده بود اشاره کنم.

بر اساس همان شنیده ها، آنچه که ما از برادر احمد در ذهن داشتیم، تصویری از یک آدم بزن بهادر بود! آدمی قلدر و خشن و بی منطق که دست بزن دارد و هر کس روی حرفش حرف بزند، او را می زند و حالا هم دارد در مریوان حکومت می کند… آن روزها مُعرف سنخ نیروهای اعزامی از سپاه تهران، بعضاً بچه های بی منطق، خشن و بد برخوردی بودند که عجیب عشق چریک بازی داشتند و حتی آرایش و پوشششان، شبیه الگوهای نخ نما شده چپ چریکی از قبیل ارنستو چه گوارا و فیدل کاسترو بود. با کلاه بِرِه سیاه، موهای بلند و ژولیده سر و ریش و … اصلا جور عجیبی بودند!

این را هم عرض کنم که در جریان بحران کردستان، ما با عناصر وابسته به این طیف، بر سر نحوۀ برخورد با قضایای آن منطقه اختلافات ریشه ای داشتیم و کاملا با آنها درگیر بودیم. حتی در عملیات آزادسازی سنندج هم این اختلاف ها وجود داشتند. لذا، بعد از شنیدن اوصاف احمد متوسلیان، یک نوع کپیه و شبحی از آن سنخ اشخاص در ذهن مان تداعی شده بود. با خودمان می گفتیم لابد این برادر احمد هم آدمی است از همان قماش. فی المثل، به عنوان اولین فاکتور، توقع داشتیم موهای سر و محاسن احمد بلند و ژولیده باشد. مثل آن بچه ها خیلی شلخته لباس بپوشد، با صدای بلند و لحنی متکبر و عربده جو صحبت کند. یک چنین تصویری از او در ذهنمان نقش بسته بود.

حوالی ظهر بود که رسیدیم به سپاه مریوان. خودمان را معرفی کردیم و گفتیم: مسؤولین سپاه استان همدان هستیم و آمده ایم برای ملاقات با برادر احمد متوسلیان. معلوم شد خودش برای کاری به شهر رفته ما را خیلی مؤدب راهنمایی کردند به اتاقی در پشت ساختمان سپاه، آنجا – طوری که می گفتند – هم محل کار احمد بود و هم در مریوان حکم خانۀ او را داشت. وارد اتاق که شدیم، خیلی کنجکاو به هر طرف سرک کشیدیم.

فضای داخلی اتاق خیلی تمیز و مرتب بود. کفپوش آن، یک تخته موکت مستعمل بود. یک چراغ نفتی والور کوچک، گرمای اتاق را تأمین می کرد. در گوشه ای، چند تخته پتوی کهنه – ولی نظیف – را خیلی مرتب روی هم چیده بودند. یک یخچال کوچک برای نگهدای مواد غذایی، یک دستگاه رادیو دو موج قدیمی، چند جلد کتاب عمدتاً آثار شهید مطهری از قبیل: انسان و اسلام، عدل الهی، سیری در نهج البلاغه، علل گرایش به مادیگری و … کتبی با موضوع تاریخ جنگ جهانی دوّم؛ مشخصاً کتاب ظهور و سقوط رایش سوم به قلم ویلیام شایرر، چند جلد مجله پیام انقلاب و از همه جالبتر، تعدادی جزوه درسی دانشگاهی با موضوع مهندسی برق صنعتی که ابتدا به ساکن نفهمیدیم این جزوه ها در بین آن کتاب ها و مجلات چه فلسفۀ وجودی ای دارند.

الغرض، کل مایملک برادر احمد، در آن اتاق محقر ولی پاکیزه، همین ها بود که گفتم. همانجا نشستیم و رفتند او را خبر کنند که میهمان دارد. بعد از چند دقیقه با شنیدن همهمۀ عجیبی که از بیرون اتاق به پا شد، خبردار شدیم که دارد می آید. وارد اتاق که شد همگی چشم شدیم و شروع کردیم به بررسی ظواهر او… از موهای بلند و ژولیدۀ سر و ریش خبری نبود. خیلی مرتب، تمیز و در قیاس با معیارهای رایج نظامیان در آن روزها، آراسته لباس پوشیده بود. یک پیراهن سبز رنگ فرم سپاه به تن داشت که آستین های آن را به دقت تا بالای آرنج تا زده بود. یک شلوار نظامی استتاری – از نوع کمیاب و مرغوب ـ به پا داشت. یک ردیف نوار فشنگ دور کمرش بسته بود و یک قبضه تفنگ هجومی کالاشنیکف قنداق چوبی را هم از بند آن، حمایل شانه اش کرده بود.

از همان دم در اتاق، شروع کرد به چاق سلامتی با بچه ها. خیلی شمرده مؤدب و با لحنی آرام صحبت می کرد. موقع احوال پرسی، محکم و مردانه دست تک به تک بچه ها را می گرفت، قرص و پرشور با آنها دست می داد، طوری که بر اثر تکان دادن دستش، دست بچه ها تا سرشانه شان تکان می خورد! از همان دیدار اوّل و نحوه برخوردش، فهمیدیم آدمی است جدی و بسیار منضبط.

دور هم نشستیم و احمد شروع کرد به تشریح موقعیت جبهۀ مریوان، وضعیت گسترش نیروهای سپاه و بچه های گردان ۱۱۲ تیپ سوم لشکر ۲۸ ارتش در منطقه و موقعیت قوای ضدانقلاب، حدود بیست دقیقه ای به صورت شمرده و دقیق، گزارش داد. بعد هم شروع کرد به نالیدن از دست همۀ مسؤولین؛ یعنی کسانی که باید به او کمک می کردند، اما نمی کردند. خیلی دلش پر بود… عمدتاً از مسؤولین واحد عملیات در ستاد مرکزی سپاه آن روزها هم متوسلیان و هم آقای بروجردی به شدت با آن آقایان درگیر بودند. البته ما تا قبل از آن سفر، از وخامت موجود در روابط احمد با عملیات ستاد مرکز اطلاعی نداشتیم…

اغراق نیست اگر بگویم که آن روزها ما در دو جبهه می جنگیدیم: جبهۀ اوّل، جنگ گرم با ضدانقلاب بود و جبهۀ دوم جنگ سرد موجود در بین نیروهای خودی که ناشی از حاکمیت آن طیف، بر مقدرات مناطق سپاه غرب بود. عناصر این طیف، عمدتاً آدم های تمامیت طلب و مستبدی بودند، طوری که هرجا می آمدند، می خواستند ادارۀ همۀ امور را توی کنترل خودشان بگیرند و به احدی هم حق اظهار نظر یا طرح دیدگاه اش را نمی دادند… خلاصه وقتی دیدیم احمد دارد با آن همه صداقت و صراحت با ما درد دل می کند، متقابلا سفره دل مان را جلوی او باز کردیم و برایش توضیح دادیم که خود ما در جنگ های کردستان در رابطه با آن آقایان، متحمل چه مشکلاتی شده ایم.

[wpdiscuz-feedback id=”a687zcsfdh” question=”نیروهای اعزامی از سپاه تهران، بعضاً بچه های بی منطق، خشن و بد برخوردی بودند و پوشششان، شبیه الگوهای نخ نما شده چپ چریکی بود. ” opened=”1″][/wpdiscuz-feedback]

منبع: مهتاب خیّن، روایت فرمانده بسیجی حسین همدانی از انقلاب، کردستان و دفاع مقدس، مصاحبه و نگارش: حسین بهزاد، به سفارش: سازمان حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و بسیج، نشر: فاتحان، چاپ اول: ۱۳۸۹، ص ۵۸ ـ ۶۱

https://rahavardha.ir/?p=3464

نصب اپلیکیشن کارنامه

(تقویم تاریخ دستاوردهای انقلاب اسلامی​)

مطالب مرتبط

مرتبط نوشته ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *