من سال 1324 بچهای شانزده ساله بودم، از پدرم و خانه پدری فرار کردم و عضو سازمان جوانان حزب توده شدم، دوران این گریز حدود پانزده سال طول کشید.
ادامه مطلبگفت: یکی از سربازان تغییر جنسیت داده، تقاضا داریم که معاف شود. بنده نامهای برای رئیس جمهور نوشتم و ایشان دستور فوری داد که معاف کنند.
ادامه مطلبمحل اقامت آقا در تالار آئینه آستان قدس بود. وانتباری را دنده عقب بردیم جلوی آسانسور. پتو هم انداخته و دو متکا هم گذاشته بودیم و گفتیم: آقا بفرمایید!
ادامه مطلبامام گفتند: ببین، یک انار آبش را گرفتی تفالهاش مانده، بیندازید دور. گفتیم: دیگران چه خواهند گفت؟ فرمودند: هر چه بگویند.
ادامه مطلبتقاضای گرومیکو این بود که حکومت کمونیستی افغانستان را به رسمیت بشناسیم. امام فرموده بودند: در کاری که به نفع مردم افغانستان نباشد، وارد نشوید.
ادامه مطلبپس از برگشت از مسکو، خدمت امام رسیدیم و دستشان را بوسیدیم و ایشان فرمودند: مارکسیسم تمام شده بود یا نه؟ گفتم: صد در صد تمام شده بود.
ادامه مطلباز امام سئوال برادر مصری را پرسیدم. امام گفت: اگر جنابعالی و یا آن آقایان زن شاه را مفسده می دانند، تقصیر بچه ها چیست؟ حتماً بگوئید که به این کار دست نزنند.
ادامه مطلبرفتار امام با من بسیار خودمانی بود، به طوری که آقای مدرسی طباطبایی گفت: همه تعجب کرده بودند و پرسیدند که این آقا چه کسی است؟
ادامه مطلبدر نامه ها برای اینکه ارادتمان را به امام نشان دهیم می نوشتیم که به پدر بزرگ روح الله سلام برسانید و بگویید که برای سلامتی و طول عمر ایشان دعا می کنیم.
ادامه مطلبامام فرمودند: پیامبر {ص} و امام علی {ع} هنگامی که از دنیا رفتند، 63 سال داشتند و من نیز 63 سال دارم و اگر کُشته شوم، چه بسا که به آرزویم رسیدهام.
ادامه مطلببرخورد امام چنین نبود که بگویند: فلان کس بد است و یا فلان فرد خوب است. هیچ گاه تکلیف نمیکردند که این فرد را در این پست نصب کن.
ادامه مطلبقبل از اینکه من کاری را که داشتم، مطرح کنم، امام گفتند که راجع به آن کسی که شما دیشب یا پریشب سؤال کردید، همین، نمی شناسم.
ادامه مطلبآقای موسوی اردبیلی گفت: يکی از مهاجرين جنگ تحميلي که خانه و دارائی های خود در آبادان را از دست داده بود، نامهای به من نوشت و از امام خمينی شکايت کرد.
ادامه مطلببرای آقا گزارش آمده بود که در گرگان و علی آباد و مینودشت، فرمانده سپاهی است که بسیار خشن عمل کرده، افراد را دستگیر می کند و شلاق می زند.
ادامه مطلبامام فرمودند: شـما پنج هزار تا از کلاه آهنی های خودتان را به ایشان بفروشید و بگویید اینها را به جبهه ببرد و به لشکرش تحویل بدهد. بعد با پولی که از ایشان گرفتید، آنچه لازم دارید بخرید.
ادامه مطلببه امام گفتم: اینها معاویه را محترم میشمارند. امام گفتند: عجب، من نمیدانستم! من بعد از آن یک جملهی طعنآمیز از امام راجع به معاویه نشنیدم.
ادامه مطلببه امام عرض کردند: آقا! ما کی هستیم. اینها شما را قبول ندارند. امام خیلی عادی فرمود: خوب، قبول نداشته باشند. مگر من جزء اصول دین هستم؟!
ادامه مطلبحاج احمد آقا گفت: دیروز امام مرا خواستند و گفتند این چیست که به من نسبت می دهند؟ کی من این جوری هستم که نسبت به من غلو می کنند.
ادامه مطلبکلانترها به خدمت فراخوانده شدند. سلاح به ایشان تحویل و ثبت شد. کلاسهایی هم برایشان برگزار شد و بدین طریق مأموران کلانتری به آغوش جامعه بازگشتند.
ادامه مطلبوقتی آقای صادق خرازی کتاب را خدمت آقای خامنهای میبرد، ایشان میگوید: این کار مهدوی نیست. آقای خرازی هم گفت: آقای مهدوی هم ناراضی است.
ادامه مطلبافراد خارجی وقتی از نزدیک با امام روبرو میشدند و استدلال ایشان را در مسایل اجتماعی یا عقیدتی میشنیدند، خیلی تعجب میکردند.
ادامه مطلبامام گفتند: خود شما به عنوان یک فقیه نظر فقهی خودتان در این مورد چیست؟ آقای امامی کاشانی نظر خود را گفت که با نظر امام مخالف بود.
ادامه مطلبامام فرمود: به نظر من آقای بنی صدر برای این سخنرانی مناسب است و از او دعوت کنید، منتها قبل از سخنرانی من می خواهم چند دقیقه ای او را ببینم.
ادامه مطلبامام با مشاهده وضعیت مهندس میثمی، برخوردشان با او بسیار عاطفی بود. مهندس میثمی درباره نظریه ملاصدرا و حرکت جوهری برای امام توضیحاتی داد.
ادامه مطلبامام گفت: من لنین نیستم که استالین یک روزنامه مخصوص او چاپ می کرد و می گذاشت جلویش و در سراسر شوروی روزنامه دیگری را منتشر می ساخت.
ادامه مطلبامام فرمودند بگویید حاج محسـن بیاید. رفتم، امام پرسیدند: شما چرا از افرادی که می خواهند به سپاه بیایند می پرسید از کی تقلید می کنید؟ به شما چه مربوط است.
ادامه مطلبامام گفت: آقای مطهری که کتاب حجاب را نوشت، بعضی از آقایان نامه نوشتند که با انتشار این کتاب در محله ما دختران چادرهایشان را برداشتند.
ادامه مطلبدوباره آن فرد به توجیه پرداخت و مجددا از امام سؤال پرسید. امام هم در پاسخ گفتند: میگویید مجوز دزدی صادر کنم. نخیر! این کار صحیح نیست.
ادامه مطلبآقای هاشمی که در آن وقت فرمانده جنگ هم بود گفت: من قطعنامه را قبول میکنم؛ حتی اگر مردم بر سرم بریزند، منتهی دیگران هم به من کمک کنند.
ادامه مطلبامام گفتند: اگر اصالت به حکومت داده شود، تمام فروع و احکام باید در جهت تضمین مصالح حکومت قرار گیرد. اهداف حکومت تأمين مصالح اجتماع است.
ادامه مطلب