عکس یادگاری
امام برای دو کودک گزها را از لای زرورق در آوردند و در دهان آنان گذاردند و به من گفتند: هر چه رسم و متناسب با تعارفات اینجا هست به آنان بگویم.
ادامه مطلبامام برای دو کودک گزها را از لای زرورق در آوردند و در دهان آنان گذاردند و به من گفتند: هر چه رسم و متناسب با تعارفات اینجا هست به آنان بگویم.
ادامه مطلبپنجاه میلیون تومان بودجه تنخواه گردان در اختیار اعضای شورای انقلاب فرهنگی گذاشته بودند و از من خواستند که حساب باز کنم تا آن پول را در آن بریزند.
ادامه مطلبهنوز غروب ۲۲ بهمن نشده بود که رادیو و تلویزیون به دست مردم تصرف شد و کمی بعد صادق قطب زاده به عنوان اولین مسئول آنجا منصوب گردید.
ادامه مطلبامام فرمودند: من به اسم حاضر نیستم از هیچ کـس نـام ببـرم و به صورت کلی شکنجه ها و بیدادگری های رژیم شاه را محکوم می کنم.
ادامه مطلبمرحوم حاج احمد آقا گفت: حق با کلاهدوز است. من هم با محسن موافقم، تو تلاش کن یک رای دیگر پیدا کنی و امروز تمامش کنید.
ادامه مطلبآقای اشرفی به طرف امام رفت، حرف هایی با امام زد، بعد دست ایشان را بوسید. امام نیز با یک حالت غیرعادی از جایش بلند شد و بر پیشانی او بوسه زد.
ادامه مطلبآیت الله طالقانی از زندان آزاد شد. وقتی خبر آزادی او را از زندان شنیدم از شوق گریه کردم و خیلی افسوس خوردم کـه چرا در تهران نیستم تا او را از نزدیک ببینم.
ادامه مطلبامام فرمود: این کارهایی که در اصفهان می شود کمونیستی است، مصادره ها بر چه اساسی و یا کدام دلیل شرعی است؟ من از اوضاع اصفهان رضایت ندارم.
ادامه مطلبامام وسط ایستاده بودند و گرزی در دستشان بود و اطرافشان رئیس جمهور آمریکا، نخست وزیر شوروی، نخست وزیر انگلستان و رئیس جمهور فرانسه بودند.
ادامه مطلباز آقای قاضی بدگویی می کردند؛ یعنی اول ایشان را فردی نعوذ بالله فاسق و جایز الغيبه قلمداد می نمودند. آنگاه هرچه دلشان می خواست می گفتند.
ادامه مطلبگفت: ما با یک شرط جواب شما را چاپ می کنیم. شما باید در همین مجلس از آقای بازرگان عذرخواهی کنی. گفتم: احترام شما برای آزادی قلم همین حد است.
ادامه مطلببه امام عرض کردند: آقا! ما کی هستیم. اینها شما را قبول ندارند. حضرت امام خیلی عادی فرمود: خوب، قبول نداشته باشند. مگر من جزء اصول دین هستم؟!
ادامه مطلبآقای محمد هاشمی رئیس وقت صدا و سیما زنگ زدند که از امام سؤال کنید آیا ملاقات مهندس بازرگان و دکتر یزدی با برژینسکی با مشورت ایشان انجام شده یا نه؟
ادامه مطلبتا گفت ایشان گل آقاست، امام گفت: تویی؟ شروع کرد به خندیدن. من گفتم: آقا به جد شما من ضدانقلاب نیستم، من مريد شما هستم. گفت: می دانم.
ادامه مطلبماشین و دو فرزندش را به سپاه آوردند. آقای دامغانی پس از اطلاع خیلی سریع به سپاه آمد و با حالت عصبانی گفت که: این ماشین در اختیار پسران من است.
ادامه مطلبامام طیف سیالی از نور بود که در ضمیر آگاه حاضران حسینیه رخنه می کرد و همه تصاویری را که پیش از دیدنش در ذهن ترسیم شده بود را درهم می شکست.
ادامه مطلبمن با عصبانیت بر سر شیخ عزالدین فریاد زدم و گفتم: تو منافع خلق کردستان را در نظر نمی گیری و باید یک روز پاسخ این رفتار ناپخته خود را به ملتمان بدهی.
ادامه مطلبهویدا تصور می کرد که ما او را به عنوان یک نفر بهایی و یا بابی محاکمه می کنیم. چند بار به وی تذکر دادم که این طور نیست. شاه هر چه بود؛ ولی بهایی نبود.
ادامه مطلبامام خمینی جمله معروفی داشتند که «صدام باید برود.» این مطلب یک سیاست کلی برای وزارت امور خارجه بود و ما نیز همین سیاست را دنبال می کردیم.
ادامه مطلبگفتم: تو از کی آخوند شدی؟! از کی برای نجات شیعه، سنّی می کُشی؟! گفت: من مارکسیست بودم و هستم و یکی از راه های مبارزه با مذهب همین است.
ادامه مطلبامام نامه ای به مهندس موسوی نوشتند که الان چه وقت استعفاست، مردم شهید می دهند، ما باید به اینها خدمت کنیم، شما دارید این طور برخورد می کنید.
ادامه مطلبدر مریوان حزب دموکرات و همکارانشان، ٢٥ پاسدار کُرد محلی را به خاک و خون کشیدند و ارتش حرکتی نکرد با آنکه فقط ٤ کیلومتر با مریوان فاصله داشت.
ادامه مطلببا ورود هیأت به سنندج آشوب کم شد و شهر آرام گرفت. ما در محیطی نسبتا آرام توانستیم با مردم، گروه ها و رهبران برجسته منطقه ارتباط برقرار سازیم.
ادامه مطلبمک فارلین وقتی به ایران آمد مقداری سلاح از بابت طلب های ایران از آمریکا به ایران آورد و نامه ای هم از سوی ریگان رئیس جمهور آمریکا آورده بود.
ادامه مطلببه امام گفت: آقا اصلا این بنی صدر مسلمان نیست. امام فرمود: ایشان سید و اولاد پیغمبر است، اگر نتوانستید ثابت کنید باید شلاق بخورید.
ادامه مطلبدیدم تیمسار قرنی را غرقه به خون، به بیمارستان آوردهاند! یک تیر به ران پا و تیر دیگری، به زیر جناق سینه ایشان خورده بود.
ادامه مطلبیک مرتبه جوانی آمد و محکم ایشان را بغل کرد! آیتالله اشرفی با لهجه اصفهانی گفتند: از من چه میخواهی؟ که ناگهان صدای انفجار بلند شد.
ادامه مطلبایشان بارها شهید محراب را تهدید کرد که در امر مرجعیت با من همراه شو و دست از خمینی بردار، در غیر این صورت من تو را با رسوایی از شهر بیرون میکنم!
ادامه مطلبدکتر چمران در حالی که از شنیدن حرف های ما به شدت بغض کرده بود از هلی کوپتر پائین آمد و گفت: من با شما می مانم.
ادامه مطلبامام فرمودند: من قبلاً از آقای مشكینی گِله كنم. ما آن قدری كه گرفتار به نفس خودمان هستیم، كافی است. دیگر مسائلی نفرمایید كه انباشته بشود در نفوس و ما را به عقب برگرداند.
ادامه مطلب