از وقتی که وزیر شدم و کارم زیادتر شد دیگر به سفر خارج از کشور نرفته بودم تا اینکه مرا دعوت کردند. خودم رئیس هیئت بودم و سـردار رحیم صفـوی و آقای احمد وحید دستجردی همراه ما بود. فتح الله جعفری و چند نفر دیگر از فرماندهان سپاه هم در این جمع بودند؛ ده دوازده نفر توی یک فالکون جا گرفتیم …
خدمت آقای هاشمی رفسنجانی رسیدم و گفتم: من به سوریه و لیبی دعوت شدم. نظر شما چیست؟
آقای هاشمی گفت: ببین می توانی از آنها موشـک بگیری تا از این وضع بیرون بیاییم.
گفتم: تلاشم را می کنم.
از پیش آقای هاشمی خدمت مقام معظم رهبری، حضرت آیت الله خامنه ای که آن موقع رئیس جمهور بودند، رفتم و به ایشان عرض کردم: بنده برای سـفـر رسمی به سـوریه و لیبی دعوت شده ام. از شما خواهش می کنم دو تا پیام به من بدهید که برای حافظ اسـد و قذافی ببرم.
ایشان قبول کردند که پیام ها را بدهند. بعد به ایشان گفتم که: من خدمت آقای هاشمی بودم و آقای هاشمی به من گفتند که برو از اینها موشک بگیر.
آقای خامنه ای گفتند: مگر آنها به ما موشک می دهند؟
گفتم: توکل به خدا. تلاشم را می کنم.
ایشان فرمودند: اگر بشود، خیلی خوب است. بروید به امید خدا. من هم برای شما دعا می کنم.
من هر وقت به سوریه می رفتم با وزیر دفاع، رئیس ستاد مشترک، و با رده های مختلف نظامی سوریه ملاقات می کردم. با طلاس رفیق شـده بودم. حتی با حافظ اسد طوری رفاقت داشتم که حتما یک ناهار به منزل ایشان می رفتم. در این سفر وقتی خدمت حافظ اسد رسیدم موضوع موشک را مطرح کردم.
مرحوم حافظ اسد گفت: حقیقت این است که موشک های اسکاد بی ما تحت امر من نیست؛ تحت امر مستشاران روسی است که اینجا هستند و چون در حال آتش بس هستیم آنها بر این سلاح استراتژیک اشراف دارند. من دلم می خواهد به شما موشک بدهم، ولی نمی توانم.
پرسیدم: پس من چه کار کنم؟
اسد گفت: شما بروید از قذافی موشک بگیرید. من هم می توانم نیروهای شـما را از نظر موشکی آموزش بدهم.
من همان جا گرفتن موشک از قذافی را مسلم دانستم و از سپاه خواستم که نیروی کافی برای آموزش بفرستند. شهید حسن مقدم تیمی را در نظر گرفت و بعد از اینکه از سوریه برگشتیم آنها را به سـوریه اعزام کردیم تا دوره ببینند.
از سوریه به لیبی رفتم. آنجا باید با سیستم مخصوص آنها پیش می رفتم تا بتوانم موشک بگیرم. لذا با چند نفر از اعضای هیئت به ملاقات جلود رفتم. سردار صفوی هم در این ملاقات بود. سردار صفوی در همه ملاقات های من، حتی ملاقات با قذافی حضور داشـت. فکر می کنم سفیر ما هم در جلسه حاضر بود. شـاید فتح الله جعفری هم بود. چند نفر بودیم.
شروع به حرف زدن کردیم. جلود از انقلاب اسلامی تعریف کرد و از ایران به عنوان ام القراء نام برد. تا این حرف ها را زد، من محکم روی میز کوبیدم که جلود نیم متر بالا پرید.
گفتم: چرا این قدر شعار می دهید؟ بی خود شعار ندهید. اگر ایران ام القراء اسلامی است، چرا هواپیماهای عراقی هر روز بمبارانش می کنند؟
گفت: چه می خواهید؟
گفتم: موشک
خنده اش گرفت و گفت: موشک کار من نیست. موشک کار رفیقت اخی العقید است.
عقید به عربی یعنی سـرهنگ و اخی العقید یعنی برادر سرهنگ. سرهنگ قذافی در لیبی به قائد اخی العقید معـروف بود. عصر به ملاقات سـرهنگ قذافی رفتیم. سردار صفوی و سفیر هم بودند. من نقشـه عملیات قبلی را برده بودم. یادم نیست مربوط به چه عملیاتی بود. نقشه را باز کردم و مانند فرماندهی که به فرمانده مافوقش گزارش می دهد شروع کردم به توضیح دادن که از کجا حمله کردیم، چند نفر بودیم، کجا را گرفتیم، کجا را نگرفتیم، و خلاصه مفصل گزارش دادم.
بعد گفتم: قائد اخی العقید آمدم از شما موشک بگیرم.
خندید و گفت: به من گفتند چه فیلمی پیش جلـود بازی کردی. بیا بردار و برو.
همان موقع مسئول دفترش را احضار کرد و به او گفت: به فرمانده گروه موشکی بگویید یک گروه از بچه ها را که به خلق و خوی ایرانی ها نزدیکترند معرفی کنند که ده تا موشک و یک سایت پرتاب کننده آماده کنند.
بعد به من گفت: هواپیما بفرستید بیاید اینها را ببرد.
یک گروه سی و چند نفره به فرماندهی افسری به نام سرگرد سلیمان، که هم قد من و از اعضای موشکی لیبی بود، آماده شدند و به ایران آمدند. بچه های ما هم در سـوریه دوره مقدماتی را دیدند و برگشتند. این پروسه تا زمانی که از این موشک ها استفاده کردیم سه چهار ماهی طول کشید.











