در روز پنجشنبه چهارم شهریورماه سال ۱۳۶۱ پدرم که یک سپاهی بود بر خلاف روزهای دیگر که ساعت ۶:۳۰ صبح از خانه خارج میشد، ساعت ۶:۲۰ صبح به همراه داییام از منزل خارج شد. من در آن زمان ۶ سال بیشتر نداشتم. برای گرفتن وضو به حیاط خانه رفتم. چون مادرم به من سفارش کرده بود قبل از سن تکلیف نماز بخوانم.
در حالی که مشغول وضو گرفتن در کنار حوض آبیرنگ منزلمان بودم، به شدت صدای کوبیدن در میآمد. مادرم به من یاد داده بود قبل از اینکه در را باز کنم، بپرسم چه کسی پشت در است، اما در آن لحظه آن قدر ترسیدم که در را سریع باز کردم. در را که باز کردم، ۲ نفر داخل خانه شدند و من را به گوشه حیاط پرت کردند.
شب قبل این واقعه به خاطر مراسم پاگشا، در منزل مهمان داشتیم. بیشتر مهمانها رفتند، تنها داییام و همسرش و پسر عمهام که از شهرستان آمده بودند، در منزلمان مانده بودند. در آن ساعت صبح، مادرم به همراه پسر عمه و همسر داییام (شهیده فاطمه عشریه) در آشپزخانه مشغول صرف صبحانه بودند. پسر عمهام (شهید علیاکبر خدادادی) ۱۸ ساله و عازم خدمت سربازی بود و برای خداحافظی به دیدار ما آمده بود. البته خانوادهام سه بار در روزهای قبل این واقعه دردناک از سوی منافقین تهدید شده بودند، برای همین مادرم از چند روز قبل حس کرده بود که حادثهای در شرف وقوع است و دائم به پدر توصیه میکرد که در خانه را باز نکند.
وقتی مادرم سروصدا را شنید، از داخل منزل روی تراس آمد. چون آن موقع ترور زیاد انجام میشد، مادرم یک زمینه قبلی داشت و فهمید که منافق هستند. بنابراین با صلابت و بدون هیچ ترسی شروع به شعار دادن کرد و بلند فریاد زد: «مرگ بر منافق». در این هنگام آن افراد مهاجم، مادرم (عشرت اسکندری) را به گلوله بستند.
منصوره خواهر چهار سالهام وقتی مادرم را دید، به سمت او آمد و منافقین یک گلوله به پهلوی راست او زدند، بعد به داخل خانه رفتند و در آشپزخانه همسر داییام و پسر عمهام را به گلوله بستند. در ادامه به اتاقی که برادرهایم بودند، رفتند منتها تیر از بالای سر آنها رد شد، برادرهایم در آن زمان هفت سال و دو سال داشتند. هنگام خروج از خانه منافقین میخواستند نارنجک را منفجر کنند که به علت اینکه مردم هوشیار شده بودند و در کوچه بودند، منصرف شدند.












